تبليغاتX
عشق بی پایان...

عشق بی پایان...

روزی با خودم فکر کردم اگر او را با غریبه ای ببینم

 شهر را به آتش میکشم

 ولی امروزحاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست!

jh3b6q.jpg

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:28  توسط نازی  | 

پروردگارا به من آرامش بده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

نمی دانم چه بگویم و یا چه بنویسم ، نمی دانم که از کجا باید شروع کرد از کدامین لحظه ،لحظه ای

 که اینگونه مرا شیدای تو کرد درست به خاطر ندارم روز بود یا شب خورشید در آسمان بود یا ماه

زیرا با دیدن تو لحظه های خود را به فراموشی سپرده بودم ولی این را می دانم که قشنگ ترین ساعات عمرم بود زمان عاشق شدن و دل باختن لحظه ای خداوند به کمتر کسی هدیه می دهد .نمی دانم که اولین نگاه را به یاد داری چه لحظه ای با شکوهی و زیبایی بود و به یاد ماندنی وبا وقار در نگاه همان وفا ولطف ارزانی یک دیگر داشتیم و صمیمیت را آن  چنان که شایسته بود در نمودار آشنایی ترسیم نمودیم .بیان آن دقایق برایم دشوار است چرا که جلوه آن اوقات را تنها از خاطرم می توانم بگذرانم ،لحظاتی که به یاد تو هستم برایم بهترین دقایق است آری من نیزدل باخته بودم به یک نگاه نافذ و پر معنا که هرگز نتوانستم خود را از آن رها کنم نمی دانم که در وجودت چه دیدم که اینگونه تورا دوست دارم ،چه پاک و مقدس است عشقی ازلی و بی پایان

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات من و ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشمات من وببخش

من وببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

من وببخش اگه برات سبد سبد گل می یارم

من وببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

من وببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

من وببخشاگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

من وببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

من وببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد من وببخش

اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد من وببخش

من وببخش اگه برات می میرم و زنده می شم 

اگه با دیوونگی هام پیش تو شرمنده می شم

چرا چرا هیچگاه نتوانستم از چشمانت به راز درونت پی ببرم چرا هیچوقت نخواستم قبول کنم که شاید این فقط احساس من است و تو ممکن است این چنین نباشی ولی این را همیشه می دانم که یک نیرو که نمی شود بر آن اسمی گذاشت همیشه مرا به سوی تو کشاند در هر لحظه و در هر زمان چه تو را دیدم چه تو را ندیدم همیشه به یادت بودم و خواهم بود هر گاه جرأت آن را پیدا کردم که چشمان تو را نگاه کنم فقط در آن حوس می دیدم تو تنها کسی بودی که من نتوانستم از چشمانش به راز درونش پی ببرم نخواستم که در آنها تردید و دودلی را ببینم و هرگز هرگز نخواستم که قبول کنم که روزی این چشمها به من دروغ بگویند و عاشق نباشند . این را بدان که هیچگاه تو را فراموش نخواهم کرد تو همیشه و در هر لحظه با منی پس هیچ وقت از من نخواه که تو را به فراموشی بسپارم برایت آرزوی موفقیت دارم در هر کحا که هستی موفق و خوشبخت باشی به فکر من هم نباش

همان طور که سالها را سپری کرده ام مابقی عمرم را هم سپری خواهم کرد با عشق و با یاد تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط نازی  | 

میری و خاطره بودنت و جا می زاری

منو با آرزوها دوباره تنها می ذاری

برو شاید زمونه یه روزی آشتی بده

باز خبر از اون روزایی که دوستم داشتی بده

می دانم دفتر شعرم خالی است // //می دانم بی تو دیگر شقایق هم نیست

می دانم بی نام تو جای تو خالی است// //می دانم که می دانی یادت همیشه جاری است

می دانم که با یاد تو عطر زندگی جاری است // //می دانم که خاطر تو همیشه باقی است

می دانم از تو گفتن چقدر سخت است // //می دانم که جای تو چه خالی است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:47  توسط نازی  | 

قبله

رو به قبله ام نکنید من هنوز منتظرم

که بیاد از در ببینم روی ماه اون گلم

دو تا یادگاریهاشو آره واسم بیارین

یکیشو روی سینمو یکیشو رو لبهام بذارین

ای خدا امون بده نذار بی کس بمیرم

 ای خدا صبری بکن عشقمو بازم ببینم

مگه تو نگفتی عاشقا برات عزیزترن 

پس بگو فرشته مرگم نیاد دورو برم

دردت به جونم کجایی , نامهربونم کجایی

 شاید که منتظر نشستی , روزی سر مزار بیایی

حالا که من نیمه جونم محتاجم به تو همزبونم

فردا سر قبرم بیایی نمونده جز استخونم

واسه اولین بار با تو قهرم ; با تو قهرم  نیای سر قبرم

واست ارزش نداشتم باز قلبمو شکستی

میدونم حالا پیش غریبه ها نشستی

دیگه نمیاد اون بی وفا ای خدا  ای خدا

زجرو زجت دیگه بسه روحم ز جسمم کن  جدا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 17:49  توسط نازی  | 

دوست

سلام دوستای عزیز شرمنده که من یه مدت نتونستم وبمو آپ کنم

آخه سرم خیلی شلوغ بود امیدوارم با بزرگی خودتون منو ببخشین

 

وقتي زماني رسيد كه خواستي قلبت رو به كسي تقديم كني ..اول مطمئن شو كه اون قلبتو نمي شكنه.
چون قلب شكسته لوازم يدكي نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:32  توسط نازی  | 

محرم آمد ...

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک

دل را اگر از حسین بگیرم چه كنم  

بی عشق حسین اگر بمیرم چه كنم

               فردا كه كسی را به كسی كاری نیست                    

دامان حسین اگر نگیرم چه كنم

 

 

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست
این سرزمین غم زده در چشمم آشناست
گفتند عقر، بابل و طف، شاطی الفرات
گفتند قاضریه و گفتند نینواست
دستی کشید بر سر و یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت کربلاست
طوفان وزید از وسط دشت و ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه هاست
"ماه غم و اندوه اهل البیت علیهم السلام تسلیت  باد"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:36  توسط نازی  | 

عید غدیر




عید غدیر خم را به همه دوستداران حضرت علی   (ع)  
تبریك میگویم

صبح مى‏آید محمد با على

 دشت مى‏لرزد ز بانگ یا على

صبح شد، گویى كه خاموشى گذشت

ماه از خیر سیه پوشى گذشت

لحظه‏اى كه دشت غرق وهم بود

 جبرئیل از آسمان آمد فرود

گفت اى پیغمبر، اى امید ما

نغمه جاویدى توحید ما

آخرین شعر رسالت را بخوان

آیه عشق و امامت را بخوان

بر كسى كه همدل و هم ‏خون توست

تو چو موسایى و او هارون توست

لایقى لایق‏تر از حیدر مباد

خلق را دیگر كسى رهبر مباد

 

روز محشر پرسیـد ز من رب جلی
گفت تو غرق گناهی؟ گفتمش یـا رب بلی

 گفت پس آتش نمی‌گیرد چـرا جـسم و تنـت    
  گفتمش چون حـك نمودم روی قلبم

 یا علی

 

برای دیدن تصاویر مربوط به عید غدیر به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:40  توسط نازی  | 

                                                                             

 سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) و روز ملی ازدواج جوانان مباركباد

489936waplsb8efn.gifروز ملی ازدواج جوانان گرامی باد489936waplsb8efn.gif

                    لباس یاس بر تن کرد زهرا

کنار دست او بنشست مولا

محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت

غلط گفتم بلی نه ، یا علی گفت

 

16.gifیا علی 16.gif


743532d7zvrepqh0.gifallah.gif743532d7zvrepqh0.gif

16.gif ساقی كوثر و بانوی دو عالم ، جشن عروسیتون مباركباد. 16.gif

 

 

 روانشناسی امضاء

*کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند
*
كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند
*
كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند
*
كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند
*
كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند
*
كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند
*
كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند
*
كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند
*
كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند
*كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند

 

امروز تو یه سایتی یه جمله زیبا دیدم گفتم بد نیست تو وبم بذارم تا شما هم از اون لذت ببرید

چارلی چاپلین: با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه ، رختخواب خرید ولی خواب نه ،ساعت خرید ولی زمان نه ، می توان مقام خرید ولی احترام نه ،می توان کتاب خرید ولی دانش نه ،دارو خرید ولی سلامتی نه ، خانه خرید ولی زندگی نه

 و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 9:18  توسط نازی  | 

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخ همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز  به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چی جزسلام نتونی بگی

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری

 چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:38  توسط نازی  | 

افسوس

امشب به سوگ ارزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق مي ريزم...

امشب شمع حسرت ارزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود...

امشب براي مرگ ارزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...

كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي امد...

كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال ارزوهايم را ورق ميزدي ...

اما...اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست....

 .

 .

 

  هر گاه دفتر محبت را ورق زدي ...هر گاه در زير پايت صداي خش خش برگ ها را احساس كردي...هر گاه ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خا موش ديدي ...براي يك بار در گوشه اي از ذهن نه با زبان بلكه از ته قلب بگو: يادش بخير......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:18  توسط نازی  | 

راز گل شقایق

                   شقايق گفت با خنده: نه بيمارم . نه تب دارم
اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود، نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به راه افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره‌ي آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو؟
و دیگر داشت در دستش، تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد، کمی اندیشه کرد، آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
ز هم بشکافت
ز هم بشکافت
اما! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
و من ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:2  توسط نازی  | 

تولد او...

 

happy birthday

 

 

 

 

تقدیم با عشق

عشق را نمي‌فهميدي...

عشق يک حادثه‌ ساده نبود، اما از آن ساده گذشتي...
عشق اشک چشم من بود وقتي از من پرسيدي هنوز دوستم داري...  
عشق آينه تصوير تو بود که هر روز صبح مثل خورشيد جلوي چشمانم طلوع مي‌کرد...
عشق صداي خورده‌هاي الماس بود وقتي که قلبم از رفتن تو شکست...       
عشق آخرين نگاه اشک‌آلود من بود وقتي که حرمت قلبم را زيرپا گذاشتي و ساک سفرت را بستي....       
عشق کادوي تولد تو بود، که وقتي نيامدي، براي هميشه در کمد خاطراتم محبوس شد.... 
عشق گوش کردن به شعر «لحظه ديدار نزديک است» رضا صادقي بود، وقتي فردا صبح قرار بود تو را ببينم....      
اما تو اينها را نمي‌فهميدي، عشق را نمي‌فهميدي.... اکنون روزگارت را در رؤياهايم سياه مي‌بينم. نمي‌دانم واقعا سياهي يا به رؤياهايت که به قيمت نابودي من به دنبالشان رفتي، رسيدي... نمي‌دانم...! ولي اگر ديروز عشق را باور مي‌کردي، امروز از شدت تنهايي، لرزه بر اندامت نمي‌افتاد...
اگر فرق عشق و هوس را مي‌دانستي، روزگارت اين نبود...

عزیزم با تمام وجود برایت آرزوی خوشبختی میکنم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:17  توسط نازی  | 

چه کنم دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست

  امروز دلتنگ تر از هر روزم و بی تاب تر از همیشه

 عشق من!

 تقدیر و سرنوشت من را به بازی بی رحمانه ای گرفته بازی دوری و جدایی ازتو ، بازی

 تلخ فراق.نمی دانم چطور می توانم تحمل کنم این درد را ،چگونه می توانم تحمل کنم

 لحظه لحظه های سخت انتظار را.

 عشق من!

 دلم به وسعت آسمان گرفته ،نمی دانی چقدر در نبودنت عذاب می کشم نیستی تاببینی

 بی تو روزها چقدر تلخ و عذاب آور است.  

عشق من!

 نمی دانم مجازات کدام گناهم دوری ا زتو بود مجازاتی که سخت ترین عذاب برای

 من بود

 ای کاش می توانستم برای یک بار دیگر بگویم دوستت دارم

 

پروانه ام برگرد برگرد که دیگر خسته ام از انتظار های طولانی بی انتها.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3:7  توسط نازی  | 

سلام

نمیدونم چی شد که با اینکه اصلا دوست نداشتم توی وبلاگم از خودم حرفی بزنم، امشب دارم این کارو می کنم .

آخه امروز غروب (البته بهتره بگم دیروز چون الان صبح شده)خیلی دلم گرفته بود تا حدی که سر نماز مغرب بی اختیار سیل اشکام روانه شد و برای اولین بار حرف دلمو به خدا زدم ، آره عجیبه گفتم اولین بار ! درست خوندید آخه نمی دونم چرا هروقت می خوام با خدا درد و دل کنم خجالت می کشم حرف دلمو بزنم با خودم میگم خدا که از دل آدما خبر داره پس برای چی به زبون بیاریم ولی دیشب فرق داشت ، دلو زدم به دریا و هر چی دل تنگم می خواست به خدا گفتم . ولی هیچوقت جواب این سوالمو نفهمیدم که چرا وقتی 2 نفر قسمت همدیگه نیستن ، خدا اونا رو با هم آشنا می کنه!!؟ کاش این جوری نبود ولی حتما حکمتی وجود داره شاید هم یه امتحانه الهی باشه . برای همه این 2 نفرها دعا میکنم خدا بهشون صبر بده تا این حکمت رو دریابن و شما دوستای عزیز هم برای من دعا کنید...       

 التماس 2A  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:19  توسط نازی  | 

دلخور ...

برای شکستن من یه اخم کافیه ...

نیازی به فریادت نیست   واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ...

نیازی به انجامش نیست

نمی خوام بین منو بین دلش جنگ بشه

نمی خوام عشقی که اون نداره کمرنگ بشه

من!!!!

فقط یه چیزی از خدا می خوام واسه یکبارم  که شده دلش برام

تنگ بشه

در انتظارت ای ترانه ی نا مفهوم

کفشهای غیرتم را دراوردم و در کویر

غرورم

پا برهنه می روم

شاید

تاولهای قلبم را باور کنی

تقدیم به ان نگاهی که بی اعتنا از نگاه پر از تمنایم عبور کرد !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:46  توسط نازی  | 

دعا

امشب ميخوام دعا كنم خدا تو رو صدا كنم....

گريه كنم داد بزنم يه دم خدا خدا كنم....

تو گريه هام يواش بگم....

از غم دوري هاش بگم....

ميخوام بگم كه باختمش ...

اما چقدر ميخواستمش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:39  توسط نازی  | 

سخت ترین دیدار ....

 دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:36  توسط نازی  | 

  شبی دور از تو ای دوست...

غروب است غروبی يخبندان،قلبها از حرکت افتاده و زندگی شور و نشاط هميشگی را ندارد و من مانند هميشه دور از تو در خلوت اطاق به گوشه ای پناه برده ام و باز می نويسم.

می نويسم تا اندکی از دردهايم کاهش يابد،می نويسم تا شايد روزگار خوب و خوش گذشته را در من تکرار کند،می نويسم تا شايد لحظه ای از ساعتهای با تو بودن را به ياد آورم.آری می نويسم تا بعد از من و بعد از گذشت سالها آن را بخوانی و لحظه ای به يادم افتی.

از زندگی با تمام خوشيهايش با تمام خنده هايش و با تمام زيبائيهايش متنفرم،دلم می خواهد از اين قفس رهايی پيدا کنم و بتوانم لحظه ای با تو و در کنار تو باشم و با تو درد دل کنم. وقتی تو با من هستی همه چيز معنی دارد و زيباست و سخنان دلنشين است سخنانی که از اعماق وجودت بر می خيزد و با تمام حلاوت به جانم می نشيند و به من زندگی می دهد.

وقتی با صدای زيبايت مرا نصيحت می کنی وقتی شاديهای گذشته را با صدای پر از عطو فت و مهربانی برايم تعريف می کنی و وقتی من با صدايی که مملو از هزاران غم و غصه است با تو درد دل می کنم چه معصو مانه به من چشم می دوزی و از دل و جان به سخنان من گوش می کنی.

 در آن لحظه از ياد نرفتنی کسی جز من و تو و خدايمان و شايد آن درخت بيد مجنون به حرفهای ما گوش ندهد آه چه زيباست در زير آن درخت نشستن و به سخنان تو گوش دادن شايد روزی فرا رسد که ما اولين دوران دوستيمان را بياد آوريم و بر روزگار گذشته حسرت بخوريم

پس تو ای دوست:

  بيا تا ارزش اين لحظات را بدانيم و در دل جز مهر يکديگر مهر کسی را راه ندهيم

 

تقدیم با هزار گله از دوریت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:28  توسط نازی  | 

آن روز كه بي صدا در غروب دلتنگي ام سفر كردي من كاسه اي از اشك چشمانم را بدرقه راهت كردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:26  توسط نازی  | 

استاد ساده پرسید: "تاکنون عاشق شده اید؟" همه خندیدند... اما... من... او... اشکهایمان پاسخ سوال استاد بود همه به ما می خندیدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:23  توسط نازی  | 

اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:22  توسط نازی  | 

عزیزم برایت می نویسم از عشق ، می نویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند !

همه احساساتی که تو میخوانی از این دل شکسته من است ، پس بخوان چون

 همه اینها حرف دل عاشق من است ، بخوان که نویسنده آن ،

این قلب پر از امید من هست!

همه دلخوشی من تویی ، همه دلخوشی من آن دستهای گرم تو هست ،همه دلخوشی من آن قلب مهربان تو هست

 و همه دلخوشی من آن صدای زیبای تو هست!

اگر مرا از یاد ببری ،اگر آن دستهایت را از من دریغ کنی ،

اگر آن قلب مهربانت را از من بگیری و اگر روزی فرا رسد

که دیگر صدایی از تو نشنوم آن زمان بدان که دیگر من در

این دنیا وجود نخواهم داشت ! بدان که آرزوهایم همه بر باد رفته اند،

بدان که زندگی برایم بی مفهوم شده است و بدان که از خستگی

و از نا امیدی به آن دنیا سفر کرده ام!

این وبلاگ پر از عشق ، با تمام متنهایش وتمام احساسات پاک و عاشقانه اش برای تو ست

و آن را مدتی است که به تو تقدیم کرده ام ، و تا زمانی که عشق من باشی

 و زندگی من باشی آن را با احساسی پر از عشق باز نگه خواهم داشت .

 

 

این شعر را برای همگان خواهم خواند ،

اما فقط یکی ، می داند در من و شعرم چه می گذرد!

کاش بودی اینجا در کنارم ، اشکهایم را می دیدی که می چکد،

صدایم را می شنیدی که گرفته، دلم تنگ شده عزیزدل.

دیگر وقتی صدایت می کنم علامت تعجب را به نشانه ندا و منادا نمی گذارم،

چرا که هر واژه ای که می نویسم ترا فریاد می کند ، عزیز دل.

دوست دارم نوشته هایم زیاد شود،

دوست دارم صفحات سفید عمررا با یادداشت هایی برای تو پر کنم،

دوست دارم روزهای خالی عمر را از تو لبریز کنم

دوست دارم

دوستت دارم

دوستم داری

دیگران هر چه می خوانند بگویند

دیگران هر چه می خواهند فکر کنند

دیگران هر چه می خواهند بخواهند

این منم که دوستت دارم ، عزیز دل

و برایت می نویسم هر واژه ای که به ذهنم برسد برای تو .

چشمهایم برای تو

لبهایم برای تو

لحظات عمرم برای تو

اشکهایم برای من تا روزی که هر یک الماسی شوند، که باشد برای تو

روز تولدم هم ، هر روزی که هست ، فقط برای تو.

من در عاشقی نیازی به منتقد ندارم

در عاشقی نمی خواهم که کسی به من بگوید اشتباه تایپ کرده ای

یا اصول نگارش را رعایت نکرده ای

یا مخاطب را در نظر نگرفته ای

من در عاشقی نیاز به کسی ندارم که به من بنگرد

می خواهم تنها باشم

من در عاشقی به هیچ چیز نیازی ندارم

من اگر بی نیاز نباشم عاشق نیستم

من عاشقم پس بی نیازم

این حرف آخر من است،

برای هر کس که فکر می کند باید مرا به راه راست هدایت کند.

اگر خواستی بیایی

من همان جایی هستم که بودم

همان جایی که رهایم کردی...

می بینی چقدر مظلومم.

باید به خاطر دوست داشتن تو از خودم در برابر خودم دفاع کنم،

باشد روزی تلافی کنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:15  توسط نازی  |